Profile photo of Hamid Afrakhteh

Hamid Afrakhteh

JunJune 8th, 1945 • MayMay 24th, 2026
Tehran, Iran
Hamid Afrakhteh

ای بانهالِ بارور دانایی

ای سایه‌سار مهر و شکیبایی

رفتند و یادگار بماند از تو

نام نیک و صفایِ دانایی

Obituary

Hamid Afrakhteh, born on June 8, 1945, in Tehran, Iran, passed away peacefully on May 23, 2026, at the age of 81. He is remembered with deep love, fondness, and respect by his wife, their three children, his four grandchildren, his brothers and sister, and the many loved ones whose lives were were touched by his kindness, wisdom, humour, and generous spirit.
Born to his loving and devoted mother and father, Hamid lived a life marked by curiosity, creativity, and purpose. From an early age, he carried a love of learning and carried a natural ability to understand the world around him. His artistic and inventive nature was reflected in the many things he made throughout his life. Hamid could craft delicate decorative pieces with patience and precision, design and build functional furniture for the home, and oversee the construction of entire buildings with confidence and vision. Whether he was working with his hands, solving a problem, or imagining how something could be built, he brought together practicality and artistry in a way that was uniquely his own. He was resourceful, business-minded, and money-savvy, and yet he never lost his sense of wonder, creativity, or sense of discovery.
Those who knew Hamid will remember his generous heart, helpful nature, thirst for knowledge, and good humour. He had a way of making people feel welcome and at ease, often bringing lightness, playfulness, and cleverness into everyday moments. Wheater it was talking with strangers, family, or friends, his warmth, likeable character, creative spark, and quiet strength left a lasting impression on all who had the privilege of knowing him.
No life well lived is without difficulty. Hamid lived through periods of political hardship and uncertainty, enduring losses and injustices in his early years. These experiences became deeply woven into his soul, shaping the strength and resilience with which he moved through life. He rose above hardship with quiet perseverance and, guided by his love for his family, worked steadily to protect them from harm and create stability so their lives could be rooted in safety, opportunity, and hope. 
Above all, Hamid’s greatest legacy lives in the love he shared with his family and the memories and qualities he leaves behind. These meaningful acts reflected his deepest wish to see his children and grandchildren grow with love, strength, wisdom, and opportunity. Hamid was a husband, father, grandfather, brother, friend, maker, thinker, and guide. His spirit will continue to live through his family, and he will be deeply missed. In loving memory of Hamid. 


حمید افراخته، متولد ۱۸ خرداد ۱۳۲۴ در تهران، در تاریخ 3 خرداد ۱۴۰۵ در سن ۸۱ سالگی در آرامش و در تنهایی چشم از جهان بست. یاد و خاطره او با عشقی عمیق، مهر و احترامی بی‌پایان در یاد همسر، سه فرزند، چهار نواده، دو برادر، خواهر و جمع کثیری از عزیزانش که زندگی‌شان روشنی‌بخش از مهربانی، حکمت، خنده‌رویی و روح سخاوتمند او بود، جاویدان خواهد ماند.
حمید که در آغوش پدر و مادری مهربان و فداکار پرورش یافته بود، زندگی سرشار از کنجکاوی، خلاقیت و هدفمندی را سپری کرد. او از همان دوران جوانی، اشتیاقی وافر به یادگیری داشت و از دانشی طبیعی برای درک جهان پیرامونش برخوردار بود. روحیه هنری و مبتکرانه او در تمام ساخته‌های دستش در طول زندگی هویدا بود؛ او می‌توانست با صبر و دقتی ظریف، آثار تزئینی زیبایی بیافریند، اثاثیه‌ و مبلمان کاربردی برای خانه طراحی کرده و بسازد، و با درایت و چشم‌اندازی روشن، ساخت بناهایی کامل را مدیریت کند. چه آن‌گاه که با دست‌هایش می‌ساخت، چه زمانی که گره از مشکلی می‌گشود یا طرحی نو در می‌انداخت، کارآمدی و هنر و خلاقیت را به شیوه‌ای منحصربه‌فرد در هم می‌آمیخت. او فردی مدبر، هوشمند در امور اقتصادی و با درک والای مالی بود، اما با این همه، هرگز حس شگفتی، آفرینندگی و روحیه کاوشگری خود را از دست نداد.
کسانی که حمید را می‌شناختند، او را با قلبی بخشنده، دستی گرم برای یاری، عطشی بی‌نهایت برای دانش و طبعی خوش به یاد خواهند آورد. او هنری خاص در صمیمی ساختن فضا و ایجاد احساس آرامش در دیگران داشت و اغلب با ذکاوت و شوخ‌طبعی‌اش، به لحظات روزمره روشنی می‌بخشید. چه در گفتگو با غریبه‌ها و چه در میان خانواده و دوستان، گرمی وجود، شخصیت دلنشین، جرقه خلاقیت و وقارِ آرامِ او، اثری ماندگار بر دل هر آن‌که افتخار آشنایی‌اش را داشت، بر جای می‌گذاشت.
هیچ زندگیِ پرباری خالی از سختی نیست. حمید روزگار سختِ ناملایمات سیاسی و ناآرامی‌ها را زیست و در سال‌های جوانی، رنجِ از دست دادن‌ها و بی‌عدالتی‌ها را به جان خرید. این تجربه‌ها با روح او عجین شد و از او انسانی مقاوم و استوار ساخت. او با پایداری صبورانه از فراز و نشیب‌ها گذشت و با هدایتِ عشق بی‌کرانش به خانواده، خستگی‌ناپذیر کوشید تا آنان را از هر آسیبی حفظ کند و امنیتی بسازد تا زندگی‌شان در بستری از آرامش، امید و پیشرفت ریشه بدواند.
بیش از هر چیز، بزرگترین میراث حمید در عشقی که به خانواده‌اش داشت و تفکرات و شخصیت استثنایی که از خود به یادگار گذاشت، جاری است. اقدامات مهرآمیز او، تجلیِ عمیق‌ترین خواستهٔ او بود: اینکه ببیند فرزندان و نوادگانش در سایهٔ عشق، استواری، درایت و فرصت‌های بی پایان زندگی رشد می‌کنند. حمید یک همسر، پدر، پدربزرگ، برادر، دوست، آفریننده‌، اندیشمند و راهنمای مهربان بود. روح او در یاد و جانِ خانواده‌اش به حیات خود ادامه خواهد داد و جای خالی‌اش همواره با حسرتی عمیق یاد خواهد شد.
یاد و خاطرهٔ حمید تا ابد گرامی و زنده باد.

Timeline

1945
June 8th
حمید به دنیا آمد
حمید اولین فرزند سعید و طاهره بود و در روز 18 خرداد سال 1324 در شهر مشهد چشم به جهان گشود
مشهد - ایران
1962
April
اتمام دبیرستان
حمید دوره دبیرستان را در مشهد به پایان رساند
مشهد - ایران
1962
August
انتقال به تهران
برای شروع دانشگاه در تهران، حمید از مشهد به تهران مهاجرت کرد. او مدتی در خانه دایی جان (محمد تجلی) بود و پس از آن خانه ای در چهار راه پهلوی تهران اجاره کرد
تهران - ایران
1962
October
شروع دانشگاه
شروع تحصیل در دانشکده حسابداری و همینطور شورع کار معلمی در مدرسه آقای شفقی
1966
May
اتمام دانشگاه
او موفق به دریافت مدرک لیسانس در رشته حسابداری شد
1966
October
استخدام در شرکت تلویزیون ملی ایران
او بعنوان اولین کار ثابت و تمام وقت در قسمت مالی شرکت تلویزیون ملی ایران بعنوان حسابدار استخدام شد
1967
تحصیل برای مدرک فوق لیسانس
در جستجوی ترقی و تحصیل بیشتر، حمید به دانشکده مدیریت تلویزیون ملی رفت
1969
اتمام فوق لیسانس و استخدام در شرکت ساراتل
پس از دریافت مدرک فوق لیسانس، او در شرکت ساختمانی ساراتل (وابسته به رادیو تلویزیون ملی) استخدام شد
1971
ازدواج
در این سال حمید با صدیقه علی یزدی (شهین) ازدواج کرد
1974
دوران زندانی سیاسی
به دلیل فعالیت های سیاسی برادرش وحید، او و ناهید و فرید دستگیر و به مدت 3 سال زندانی شدند.
1975
از دست دادن برادرش وحید
برادر او وحید افراخته، به دلیل فعالیت های سیاسی بر علیه شاه اعدام شد. دوران زندان و از دست دادن برادر، فشار های بسیار سختی به او و همسرش و بقیه خانواده وارد کرد.
1976
مهاجرت پدر و مادر او از مشهد به تهران
پدر و مادر حمید بدلیل نگرانی زندان و کمک و ملاقات بچه هایشان در زندان، به تهران منتقل شده و خانه ای در محله رسالت خریدند
1978
خرید اولین خانه
پس از آزادی از زندان، حمید و شهین اولین خانه خود را در محله توانیر تهران خریدند و در طول 23 سال آینده در آنجا ساکن بودند
1979
پدر شدن
حمید در ماه مرداد سال 1358 شمسی پدر اولین فرزندش وحید شد
1982
مهاجرت خواهرش ناهید به فرانسه
خواهر او ناهید در سن 28 سالگی به اروپا (فرانسه) مهاجرت کرد
1983
دختران دوقولو به دنیا آمدند
حمید در ماه خرداد سال 1362 شمسی پدر دو دختر دوقولو شد. حمید و شهین حالا پدر و مادر 3 فرزند با اختلاف چهار سال بودند
1990
بازخرید شدن از صدا و سیما و شروع کار آزاد
حمید از شغل کارمندی کناره گرفته و به طرف شغل آزاد روی آورد. او مشغول به طراحی، نظارت، و ساخت ساختمان های مسکنوی شد. علاقه و تخصص بسیار او در این زمینه موجب موفقیت در ساخت و فروش چندید پروژه مسکونی چند واحدی در نقاط مختلف تهران شد
1993
March
فوت پدر
پدر حمید (سعید افراخته) در سن 73 سالگی بر اثر حملی قلبی فوت ناگهانی کردند
2001
June
دختران او به فرانسه مهاجرت کردند
در خرداد ماه سال 1380 ، درست یک هفته پس از تولد 18 سالگی شان، هورشید و مهرشید با خانواده خداحافظی کرده و به فرانسه (پیش عمه ناهید) مهاجرت کردند تا به تحصیلات در رشته موسیقی بپردازند
2002
August
اسباب کشی به خانه جدید
حمید آخرین پروژه ساختمانی خود را در این سال به اتمام رساند. طبقه آخر این ساختمان به خانه جدید ما تبدیل شد، و حمید، شهین، و وحید با خانه توانیر خداحافظی کرده به منطقه سعدآباد منتقل شدند. این خانه ای بود که حمید تا آخر زندگی اش در آن سکونت گزید
2002
December
پسر او به کانادا مهاجرت کرد
در آذر ماه سال 1381 خورشیدی، وحید هم بار خود را بست و به کانادا برای ادامه تحصیل و زندگی مهاجرت کرد. حمید و همسرش برای اولین بار بعد از 23 سال دوباره به زندگی تنها با یکدیگر برگشتند، با تحمل دشواری دوری از سه فرزند خود
2013
October
اولین سفر به خارج از کشور برای دیدن فرزندانش
حمید و همسرش کارت اقامت دائم کانادا رو در سال 2013 دریافت کردند. و به اتفاق یکدیگر به کانادا برای دیدن فرزندانشان مسافرت کردند. این اولین سفر حمید به خارج از کشور بود، و او به مدت 5 ماه در شهر های تورنتو و مونترال در کنار وحید و هورشید و مهرشید زندگی کرد. در انتها به این نتیجه رسید که دوست ندارد در این کشور زندگی کند و ترجیح به زندگی در ایران رو میدهد
2019
August
میزبانی مراسم عروسی هورشید و مهرشید در تهران
هورشید و مهرشید به همراه شوهرهایشان الکساندر و امریک، و همینطور وحید، همگی از کانادا به ایران سفر کردند تا با حضور پدر و مادرشان و بقیه اقوام و آشنایان و دوستان، مراسم جشن پیوند هر دو زوج را در ایران برگزار کنند. حمید، به همراه همسرش شهین، زحمات بسیار زیادی برای برگزای بهینه این جشن کشیدند، تا مهمانان اوقات بسیار شاد و بیاد ماندنی رو داخل خانه و همینطور در محیط باز بیرون از خانه بگذرانند 
2020
ابتلاء به بیماری کووید
بیماری کووید بالاخره گریبان حمید را نیز گرفت. او به مدت چند هفته بسیار مریض بود، البته بستری در خانه و نه به حدی که به بیمارستان منتقل شود. ولی متاسفانه این بیماری شروع زوال سلامتی او را به دنبال داشت. از حذف شدن فعالیت های اجتماعی گرفته تا علائم اولیه ضعف حافظه و آلزایمر 
2021
پدر بزرک شدن برای دو نوه اول
حمید در سال 2021 برای اولین بار پدر بزرگ شد: برای دو نوه، اولی در ماه فوریه (دیاکو) و دومی در ماه اکتبر (آرمان)
2021
November
فوت مادر
مادر حمید (طاهره تجلی) در سن 95 سالگی به علت کهولت سن و پیشروی آلزایمر، فوت کردند. در حالی که حمید سال ها ازشون نگهداری میکرد و در 2 سال آخر زندگی مادرش او را به خانه خود آورده و روزانه و هر ساعت بهشون میرسید و مراقبت میکرد ازشون. مرگ ایشان، تاثیر بزرگ و عمیقی در حمید داشت طوری که از آن به بعد سلامت جسمی و روحی خودش هم رو به افول کرد
2023
اوج گرفتن بیماری و درخواست از مجید و وحید برای سفر به ایران
در این سال، مشکلات سلامتی حمید که از 3-2 سال قبل شروع شده بود، به مرحله جدید رسید. طوری که انگار خودش پایان خط خود را دیده بود و از برادرش مجید و پسرش وحید درخواست کرد که به دیدنش در ایران بروند تا از او و از کارهای اداری لازمه مراقبت و مواظبت به عمل آورند. علائم هشدار دهنده سلامتی او شامل افول شدید قدرت فکری و حافظه، سرگیجه و از دست دادن تعادل، و میل و انرژی کم برای انجام کارها و رسیدگی به خود بود. مجید به مدت چند هفته به ایران رفت و پیش حمید بود و تا جایی که توانست کمک کرد و بعد از برگشت، تصویر روشن ولی نگران کننده ای از وضعیت زندگی و تنهایی حمید را برای بقیه خانواده ترسیم کرد
2023
پدر بزرگ شدن برای بار سوم و چهارم
او برای بار سوم و چهارم افتخار پدر بزرگ شدن رو پیدا کرد: نوه سوم (داتیس) و چهارم (آمتیس) هر دو در ماه می به فاصله 3 هفته از یکدیگر
2024
April
سفر وحید به ایران برای آخرین دیدار از پدرش
چند ماه پس از مجید، وحید هم به ایران سفر کرده و مدت 3 هفته کنار پدرش بود. حمید از دیدن وحید بسیار خوشحال بود، و علیرغم وضعیت روحی و روانی شکننده و ضعیفش،  مدت زمان حداکثر را با وحید گذراند، و با او به خرید، پارک، رستوران، مراکز اداری، چند مهمانی، و حتی آشپزی در خانه پرداخت. وحید میدانست که این به احتمال زیاد آخرین دیدار او با پدرش خواهد بود
2026
March
انتقال به خانه سالمندان
با پیشروی شدید و سریع بیماری آلزایمر، دیگر نگهداری از حمید در خانه حتی با حضور پرستار تمام وقتش، امکانپذیر نبود. بنابراین با توصیه اقوام نزدیک  و با کمک دوستان و آشنایان، حمید را به یک مرکز سالمندان مدرن و مجهز در نزدیکی خانه منتقل کردند
2026
April
انتقال به آی سی یو بیمارستان
متاسفانه تنها پس از 10 روز سکونت در خانه سالمندان، او دچار مشکل تنفسی شدید و بیهوشی شد، که در نتیجه سریعا با اورژانس به بیمارستان منتقل شده و در بخش آی سی یو بستری شد. او به مدت 45 روز در کما و بیهوشی به سر برد و تلاش خدمه بیمارستان برای درمان و بهوش آوری او بی نتبجه بود
2026
May
چشم بستن از دنیا
حمید عزیزمان در تاریخ سوم خرداد ماه سال 1405 خورشیدی در دوری از همسر و فرزندانش و در آرامش چشم از جهان فرو بست

Photos

Memory wall

Post a message or share your memories and photos.


October 15, 2026
اخرین باری که رفتم ایران یادمه دغدغه اینو داشتم که چطوری وقتمو بین این همه دوست و فامیل تقسیم کنم که هم همه راضی باشند وهم من. کار اسونی بران نبود چون وقت خیلی کمتر از اونی بود که دوست و فامیل و اشنا داشتم. حمید جان بهم زنگ زد و گفت که میدونه این نگرانی را دارم و پیشنهاد کرد که یک روز، هر روز که باشه، وقتی خریدی کاری بیرون دارم
انوقت را با او بگذرانم. به این ترتیب یک روز کامل، هم خریدهایم را کردم و هم با حمید عزیز وقت گذاشتم. خاطره شرینترش هم رفتن به پارک سنگی و نوشیدن شراب دست ساخت حمید در پارک بود در زمانی که شلاق خوردن برای شرابخواری مرسوم بود. مرا به سینما هم برد اما فیلمی که قرار بود ببینیم روی پرده نبود که باعث شد حمید به مسئول سینمااعتراض کند که هنوز منابع تبلیغاتی تبلیغ پخش این فیلم را در این سینما میکند. روز فراموش نشدنی و خاطره انگیزی برایم بود...
یادش گرامی
مرتضی
مرتضی تجلی
October 8, 2026
با سلام و سپاس​،

روزگار کودکی ام بود شاید شش یا هفت سالگی من​، با آقای محمد تجلی پشت در اتاق بی صبرانه منتظر تا نوزاد عزیزمان متولد شود و خبر را به باغ مجاور خانه‌ ببریم و همگان را خوشحال کنیم​. شادروان مادرم در را باز کرد و گفت​: بچه ها بروید و بگویید مادر و بچه هر دو سالم هستند​. من یواشکی از لای در نگاه کردم و عزیزم حمید جان را برای اولین بار دیدم و شادروان آقای تجلی و من دوان دوان به طرف باغ دویدیم فریاد زدم​: سعید جون​، شادروان برادر بسیار عزیزم​، بچه دنیا اومد مثل یک کله قنده​! همه خندیدند.​ آری میلاد حمیدم آغاز شیرینی و صفا بود روحش شاد​.

چهار​ ​سال یا کمی بیشتر نداشت. برایش نان بلک​ی که خیلی دوست داشت خریدم​. تمامی را خورد و پاکت خالی در دستش بود​. ​دوستی از دور می آمد پاکت را به طرف دهانش برد و در آن فوت کرد تا باد کند .گفتم این چه کاری ​است​؟ گفت می خواهم بدانند که پاکت پر است​! همیشه چنین انگیزه و معنایی از​ زندگی داشت​. ولی نمی دانم چرا در آثار هنریش​، کلمه هیچ را ساخته بود​: آیا یک اقتباس بود یا یک باور​؟ روحش شاد باد​.

گرمای تابستان طاقت فرسا شده بود​، حمیدم تو آمدی و خانم جان گفت​: گرما کلافه ام کرده است​. رفتی و برگشتی​، بار سفر به اخلمد زیباترین ییلاق مشهد با آبشاری زیبا و طبیعتی زیبا تر یک هفته تو ​عزیزم بهترین اوقات را برای همگان فراهم کردی ماندگار باد یادت​.

در دانشگاه در تهران ​که قبول شد ما را ترک کرد و چقدر ندیدمش برایمان سخت بود​. از کنار خانه برادرم می گذشتم به پنجره اتاقش نگاه می کردم. جوانی را کمی دور تر دیدم​، به دنبالش سریع قدم برداشتم و بلند گفتم​: حمید جان تویی​؟ ​کی آمدی​؟ آن جوان برگشت و گفت اشتباه گرفتید خانم​، و من با سیلاب اشکی و بعضی که داشتم نتوانستم از او معذرت بخواهم​.

حمیدم آخرین گفتگوی با تو زمانی بودکه مقاله ای را در رابطه با خاطراتم برایت خواندم. گوش دادی و شاد شدی.

نامت ماندگار عزیز
هما افراخته.
با تشکر از شکیبایی خواننده ها
هما افراخته
October 6, 2026
I will always remember those intense moments I shared with Hamid during my trips to Iran. I think back to that ride on the back of his motorcycle, weaving through Tehran’s heavy traffic, among the crowded intersections where we would sometimes get stuck, and then along the avenues, slipping between the cars! And then there was that week we spent together exploring Tehran—its palaces and famous monuments, but also the neglected neighborhoods in the south of the city. I also remember visiting his friends, whom he was eager for me to meet. Sometimes it took us a while to understand each other … between Persian and French … but we always managed!
Bernard Cretin
October 5, 2026
درود و مهر
خیلی خوشحالم که از مردی می‌خوام صحبت کنم که وجودش سراسر عشق و حضورش مایه دلگرمی و ارامش بود آقای افراخته یکی از مهربانترین و دانا ترین شخصیتهای بود که افتخار آشنایی با ایشون رو داشتم از لحظه آشنایی احساس عجیبی نسبت به ایشون داشتم ولی رفته رفته باابعاد جدیدی از طرز فکر و رفتار ایشون آشنا شدم و همین امر باعث صمیمیت بیشتر بین ما شد و جاذبه های دلنشینی که داشت باعث میشد زمان بیشتری رو کنار هم بگذرونیم من از حمید خان درسهای بزرگی آموختم که بارزترین آن شکر گذار بودنشون بود دیدگاه هنرمندانه که باعث میشد کم ارزشترینها رنگ و بوی بهترینها رو به خودشون بگیرن ما میگیم کیمیاگری در ارتباط با دیگران بینظیر بودن حتی ضعیفترینها در کنارشون احساس پختگی و توانایی میکردن که همه و همه نشان از تاثیر گذار بودن داشت حمید خان انسان فرهیخته و عملگرایی بودند که حتی در سن ۸۰سالگی تسلیم شرایط نشدن و با اعتماد بنفس بالا براحتی از همه موانع عبور میکرد و من همیشه تحسینشون میکردم وقتی به دیدنش میرفتم با دو کلمه بله بله با روی خوش به استقبالم میومد و لحظه های زیبا شاد و بیاد ماندنی در کنارشون تجربه میکردم و تمام سه سال گذشته ما پر شد حضور پر مهرشون و بیشتر اوقات سعی میکردم حال خوبشو و با شما عزیزان به اشتراک بگذارم و هر بار داستانهای جدید ی بینمون اتفاق میافتاد ما خودمون رو در کنارش یه خانواده احساس می‌کردیم و این موضوع باعث میشد با خانواده محترم افراخته هم بیشتر آشنا بشیم تا جاییکه ناهید خانم و عزیزان حمید خان سراغش رو از من می‌گرفتن خلاصه که لحظه های ناب و شاد زیادی رو تجربه کردیم که اشاره به اون همه توانایی و دانش تو این صفحه نمیگنجه و در آخر بگم که همه شما رو تا آخرین لحظه عاشقانه دوست داشت و یاد کرد مطمینم الان با تمام وجود در زندگیتون حضور داره و از همیشه بهتون نزدیکتره
دوستدار شما شهرام
شهرام فرد
October 5, 2026

بنی آدم اعضای یک پیکرند
که در آفرينش ز یک گوهرند
چو عضوى به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار

Salam,

I humbly share these words of Saadi as we all, as a family, feel the burden of Hamid's loss.

His passing leaves an unbearable hitch.

He is in our thoughts and our hearts.

Yet let us remember: his soul remains in the eyes of his beloved grandchildren.

With love, compassion and gratitude,

Eskandar
Alexandre Brault
October 5, 2026
حمید واقعاً یکی از آن آدم‌های خاصی بود که حضورش خانواده را گرم‌تر، شادتر و پر از انرژی می‌کرد. از دوران کودکی، حمید را به یاد دارم که در هر سنی می‌توانست با ما ارتباط برقرار کند؛ از روزهایی که ما را به پارک می‌برد و می‌خنداند، تا دوران دبیرستان و دانشگاه که همیشه هم‌صحبتی صمیمی و دوست‌داشتنی بود.
حمید پدری فوق‌العاده و فداکار بود. برای بزرگ کردن فرزندانش با عشق، وقت و خلاقیت بسیار تلاش کرد و خانه‌شان را پر از موسیقی، هنر، ژیمناستیک، اسباب‌بازی و فرصت‌های یادگیری و تجربه کردن کرده بود. خانه‌ای زیبا ساخته بود، اما مهم‌تر از آن، خانه‌ای پر از زندگی، خنده و محبت.
او مهربان، شوخ‌طبع، دلسوز و بسیار خانواده‌دوست بود. به پدر و مادرش رسیدگی می‌کرد و خانواده همیشه جایگاه ویژه‌ای برایش داشت. حمید کسی بود که دوستش داشتیم، به او اعتماد داشتیم و می‌دانستیم همیشه می‌توانیم روی او حساب کنیم.
گرمای حضورش، شوخ‌طبعی‌اش و عشقی که به خانواده‌اش داشت همیشه در خاطرم خواهد ماند. جای حمید بسیار خالی خواهد بود، اما خاطراتی که برای ما ساخت و محبتی که به اطرافیانش داد، همیشه با ما خواهد ماند
Reza Tajaliawal
October 4, 2026
خاطرات خیلی زیادی ازشون دارم مامان همیشه میگوفت هر وقت میرفتیم سفر هیچ کس نمیتونت مرا بخوابونه فقط آقای آفراخته بلد بود
🤔 یادم میاد دبستان بودم مامان گفت آقای آفراخته میاد دنبالت بعد از مدرسه خیلی خوشهال بودم تا اینکه فهمیدم با موتور سیکلت اومدن دنبالم .هیچ وقت سوار موتور نشوده بودم اولش خیلی ترسیدم ولی چند دقیقه بعدش نمیخاستم پیاده بشم 😂
چند سال پیش آومدم ایران و درباره من را با همون موتور بوردن کونسرت شجریان خیلی خاطره خوبی برای من به جا گذاشتم
یکی از افرادی بودن که من همیشه بهشون نگاه میکردم (چچوری این همه کارو بلد هستن )آلگوی من بودن در زندگی همیشه برای همه دوستانم داستان‌های از ایشون میگم
همیشه به یاد من هستین
سروش فرید
September 25, 2026
درود به همه دوستان و آشنایان که این پیغام را می خوانند. من امیدوارم که روح آقای حمید افراخته که در هر کجا هست شاد باشد. وجودشان که نیست در این دنیا ما حس می‌کنیم. امیدوارم و آرزو می کنم که سلامتی به تمام خانواده باقیمانده اش باشد.
قربانت، امیر و سوزان
امیر سیاه
September 25, 2026
از همان سال‌های کودکی و نوجوانی حمید خان برای من، همسرِ عمه‌ی محبوبم شهین بود و همیشه با تصویری خاص در ذهنم ماند.

وقتی دختر نوجوانی بودم، حمید خان برایم نمادِ مردی بسیار باهوش، مستقل و صاحبِ اندیشه بود؛ کسی که برخلاف جریانِ معمول حرکت می‌کرد 👏، اهل دنباله‌روی و «بله و آمین» گفتن نبود و شخصیت بسیار👌 قدرتمندی داشت.

من در آن سال‌ها از رفتار و شخصیت او این‌طور برداشت می‌کردم که انگار شعار زندگی‌اش این است:
«کسی که چیزی نمی‌داند، مجبور است همه‌چیز را باور کند.»=Mainstream‼️

این برداشت از او تأثیر عمیقی بر من گذاشت. او م
ردی بسیار اهل مطالعه و دانا بود و چون بسیار می‌دانست، هر چیزی را بدون فکر و پرسش نمی‌پذیرفت.

حمید خان با همین ویژگی‌ها برای من یک الگو 😇 شد و بعدها در زندگی‌ام این ارزش‌ها را از او آموختم و در خودم پرورش دادم.

خوشحالم که این هوش و دانایی را به فرزندانش نیز منتقل کرده است. هر بار که با دخترعموها و پسرعمو، فرزندان او، صحبت می‌کنم، حمید را همیشه با خاطره‌ای بسیار خوب به یاد خواهم آورد. ❤️
آزیتا
September 24, 2026
خواستم چند نکته‌ای از آقای افراخته عزیز و مهربان بگم، بسیار فداکار و فهمیده و باوجود بود و در مقابل انسانها صبور و با تمام وجود به حرف ودرد دل آنها گوش میداد و بهترین راه حل را معرفی می‌کرد. ما خاطرات خیلی خوبی از شهین جان و آقای افراخته داریم، ۵۰ سال است که من با این خانواده زندگی میکنم و کوچکترین بی احترامی از این خانواده ندیدم. انسانی بسیار شریف بود. با بچه‌ها یم ساعتها صحبت می‌کرد. صبور و مهربان، هنرهای زیبایش را همیشه به ما نشان می‌داد، و از درست کردن آنها برایمان تعریف می‌کرد. خلاصه خیلی مهربان و خوب با وجود وبا وقار بود. حیف که از پیش همه ما رفت، ولی خاطرات خوبی برایمان باقی گذاشت. وحید جان مهرشید و هورشید عزیز روح پدرتان شاد انشاالله موفق و پیروز باشید.
سودابه عرفانی
September 24, 2026
از اينكه دوست خوبم اقاي حميد افراخته را خيلي زود از دست دادم بسيار متاسف و غمگين شدم . از ايشان خاطراتي زيادي بياد دارم و مهم ترين انها شخصيت محكم ، پشتكار، و شوخ طبي و صميميت ايشان را ميتوان نام برد. بياد دارم اصولا دستش به كم نمی رفت و همه چيز را به بميزان وحجم بسيار زياد درست مي كردند از جمله سمنو و شراب و از محصولات تهيه شده بدوستان واشنايان ميدادند.و از شراب مزبور فكر ميكنم چند سالي داشتند.
من معمولا هربار كه به ايران برميگشتم حتما با ايشان تماس ميگرفتم وباتفاق به كنسرت مورد علاقه ايشان ميرفتيم كه همه اينها براي من خاطره أميز ميباشد .
روحشان شاد و يادشان پايدار باشد.

فرخ فرید
فرخ فرید
September 23, 2026
وحید، هورشید، مهرشید و صدیقه‌ی عزیز،

تنها دو هفته افتخار آشنایی با پدر شما را داشتم. فقط دو هفته — و با این حال، همین مدت کوتاه کافی بود تا اثری ماندگار در من بر جای بگذارد.

از همان لحظه‌ی نخست، در فرودگاه، در سال ۲۰۱۹، او ما را با گرمایی خلع‌سلاح‌کننده پذیرفت — گرمای انسان‌های راستین. او وعده‌ای غذایی آماده کرده بود و اصرار داشت که خودش آن را برایمان سرو کند، چون میزبانی بود مهربان و سربلند. در اتاق نشیمن، مجسمه‌هایش را یک به یک به من نشان داد و توضیح داد — با کلمات کسی که عاشق آفریده‌هایش است — مردی فرهیخته، که هوشمندی‌اش به همان اندازه که ژرف بود، آرام و بی‌تکلف بود. موتورسیکلتش آن روز خراب بود؛ این موضوع واقعاً ناراحتش کرده بود — نه برای خودش، بلکه چون می‌خواست بیشتر به ما نشان بدهد، بیشتر ببخشد.

خاطره‌ای دیگر نیز در ذهنم مانده، ساده و در عین حال درخشان: بحث ما درباره‌ی بهترین روش شستن پارکینگ. من می‌خواستم آب را به سمت بیرون هدایت کنم؛ او، با آن آرامش عملگرایانه‌ای که سرشتش بود، ترجیح می‌داد آب را به سمت عمق براند تا چرک و کثیفی را از تمام گوشه‌ها بیرون بکشد. درسی در روش. درسی در صبر.

و سپس جشنی که او در باغ برای عروسی ما برپا کرد — خانواده و دوستان گرد هم آمدند، همه چیز با دقت و محبت آماده شده بود، در فضایی که او اصرار داشت شایسته و صمیمی باشد. شاید این تصویری باشد که بیش از همه در ذهنم می‌ماند: مردی که می‌دانست چگونه بپذیرد، چگونه ببخشد، و چگونه به هر کسی احساس کند که ارزش دارد.

او میراثی زیبا و غنی از خود به جای گذاشت — سه فرزند برومند و چهار نوه — زیباترین اثری که یک انسان می‌تواند در این جهان بر جای بگذارد.

---

*روحش شاد باد، و یادش چراغی باشد برای همه‌ی کسانی که دوستشان داشت.*

امریک

----
Dear Vahid, Hourshid, Mehrshid, Sedigheh,

I had the privilege of knowing your father for only two weeks. Two weeks — and yet, they were enough to leave an indelible mark on me.

From the very first moment, at the airport in 2019, he welcomed us with a disarming warmth — the warmth of truly genuine people. He had prepared a meal, which he insisted on serving us himself, as an attentive and proud host. In the living room, he showed me his sculptures one by one, with the words of someone who loves what he creates — a learned man, whose intelligence was as quiet as it was profound. His motorcycle was broken down that day; he was genuinely saddened — not for himself, but because he wanted to show us even more.

I also hold this memory, humble and luminous all at once: our debate over the best way to wash the indoor parking lot. I wanted to push the water outward; he, with that quiet pragmatism that defined him, preferred to guide it toward the back so it would draw the dirt out from every corner. A lesson in method. A lesson in patience.

And then there was the celebration he organized in the garden for our wedding — family and friends gathered, everything prepared with care, in a space he had made sure would feel worthy and intimate. That is perhaps the image I will carry the longest: a man who knew how to welcome, to give, and to make everyone feel that they mattered.

He leaves behind a beautiful and rich legacy — three wonderful children and four grandchildren — the finest work a man can leave in this world.

---

May he rest in peace, and may his memory be a light to all he loved.

Emeric
Émeric Vigier
September 23, 2026
دوستی دیرینه من و شهین جان پلی بود برای آشنایی با آقای حمید افراخته عزیز و ایجاد خاطرات قشنگ و بیاد ماندنی.
خاطرات بیش از نیم قرن از خانه چهار راه پهلوی تا خانه سعد آباد ، سفرهای شمال ، مراسم گوناگون ، و مهمانی های نوبتی و غیره بیانگر قدرت، خلاقیت و رفتار گرم و صمیمانه ایشان است.
و اما خاطره از آخرین دیدار، شبی زیبا و بیاد ماندنی مهمانی که بمناسبت تولد وحید عزیز و سروش جان برگذار شد. آقای افراخته با باز شدن هر کادو میگفتند «کرواته» و کروات نبود و این کلمه را برای هر کادو تکرار می کردند. فقط با تکرار یک کلمه «کرواته» باعث گرمی و نشاط و خنده همگی شده بو دند.
روحشون شد و یادشون مانا.

زهره وجدانی
زهره وجدانی
September 21, 2026
آدمها در زمان بحران
نوجوانی بیش نبودم که خانه ما در نیاوران بخاطر سیگار کشیدن فردی طعمه آتش شد. آن فرد از سوی شرکتی ماموریت داشت در اتاق پذیرایی پارکت نصب کند و اما گازهای متسع شده از چسب پارکت، که تاب تحمل شعله کبریت سیگارش را نداشتند، اصلا از این کار او خوششان نیامد و زندگی ما را به سیاهی کشاندند. آن مرد به هنگام آن اتفاق فرار کرد و خلاصه ما ماندیم و یک خانه ای که هنگام ورود به آن از فرط سیاهی و دودزدگی چشم چشم را نمیدید، هرچند که وسایل نسوخته بودند ...
حتی روی هر میخ دیوار نیم سانت دوده پایش را انداخته بود روی پایش و جا خوش کرده بود.
در آن روز تصور خلاصی از این دوده ها برای ما خیالی دست نیافتنی بنظر میرسید. دوده مثل هوا همه جا را به خود آغشته بود.
تا آنکه فرشته ای از آسمان ظاهر شد و وفاداری و همت خوبش را بی هیچ منتی دو دستی در طبق اخلاص گذاشت و روزهای متمادی با کوششی خستگی ناپذیر به جنگ این سیاهی رفت و من با آن سن کم دلم قرص شد که فرش زیر پای روح من سر جایش است و پشت ما خالی نیست. آن دوست وفادار کسی نبود بجز آقای حمید افراخته که بی وقفه و با روی خوش نشان داد که در عالم دوستی و فامیلی چگونه میتوان نمره صد آورد.
من هیچگاه فرصت آنرا نداشتم که شخصا از او تشکر کنم، تا به امروز. سپاس حمید خان، یادتان گرامی.
افسانه علی یزدانی
September 21, 2026
حمید خان همیشه در کمک کردن پیشقدم بودن. وقتی پدرم در بیمارستان بودن شب های خیلی زیادی به عنوان همراه بیمار در بیمارستان میموندن، یا وقتی دنبال کتاب خاصی بودیم، ایشون همیشه کل تهران رو میرفتن تا پیدا کنن. اولین بار هم که به کانادا رسیدم ایشون به همراه خانواده اومدن استقبال و این عکس هم مربور به همون روز هست
سپهر
September 20, 2026
در کنار آقای افراخته بودن یعنی هر لحظه در حال آموختن و ما همیشه چقدر خوشحال میشدیم که قراره بریم خونه عمه شهین چون باز قرار بود که کارهای جدید آقای افراخته رو ببینیم پای صحبت‌هایشان بشینیم یاد بگیریم و همینطور با هم شوخی کنیم و بخندیم یادشون همیشه در قلبمان زنده و گرامی است
فرخنده
September 17, 2026
There is no doubt that Hamid marched to the beat of his own drum. He was strong, confident in his path, and always authentic. His bold and beautiful personality made an immediate impression, and beneath it was a tenderness that was a cherished gift to know.

I will always remember the countless ways he loved and connected so genuinely with Vahid. Their bond was, and always will be, unique and special. I will always remember how deeply he cared for his dear mother, including the heartbreak he shared the night when she passed. I will always remember Hamid’s generosity and how it touched our lives, from the beautiful rug he personally selected and put in the mail from Iran to honour our new home, to the hours he spent walking through markets with Vahid to find the perfect decorative plate for our home. It was far less about the gifts themselves and far more about the thought, effort and care he put into each. I will always remember giving him his first butter tart, a classic Canadian treat. I will always remember hearing his familiar voice fill our home during his weekly Sunday morning calls. Despite the language barrier, dear Hamid always made time to talk and ask about our lives. Through Vahid’s stories and updates, I came to know Hamid even more, with Vahid’s love for his dear father woven into every one.

No matter how long a life is lived, those we love always leave us too soon. Hamid’s passing came far too soon, and I know Vahid and I are not alone in wishing we had more time with him. I will never forget Hamid, and I feel fortunate to see his best qualities live on in Vahid.
Jessica Westlake
September 11, 2026
بابایی جون ،این نامه یک یادبود کوتاهی از خاطرات خوبی است که از تو دارم. ولی از کدام خاطره بگویم؟در ایران در کنار تو، من پشتکار را یاد گرفتم: یادم است وقتی در دریای چالوس بودم و شنا میکردم خسته شده بودم یا سردم بود و دوست داشتم از آب بیایم بیرون، همیشه میگفتی : « وقتی خسته هستی، دو تا دست دیگه هم بزن و بعد بیا بیرون ». از تو، غلبه بر ترس را یاد گرفتم : وقتی یک انگشت کوچک من را می‌گرفتی که من روی لبه جدول در پارک ساعی راه بروم و نیفتم. و بعد از کمی تمرین ، دستم را ول میکردی که خودم تعادلم را نگه دارم‌‌ و ادامه دهم. بعد ها که بزرگتر شدم روی لبه های بلند تر و جاهای سخت‌تر با اعتماد به نفس قوی راه میرفتم. از تو، عشق به هنر و کار هنری را یاد گرفتم: وقتی ساعات طولانی در انباری یا در پارکینگ کار میکردی که یک اثر هنری درست کنی. یادت می‌رفت بیایی بالا ناهار بخوری و یا شب تا خیلی دیروقت مشغول درست کردن یکتابلو با تکنیک کلاژ، یا مجسمه «سیمرغ فنری» یا مجسمه «هیچ» بودی. وقتی هر فیلمی نگاه میکردیم با هم، در سینما یا در خانه، آن را تجزیه و تحلیل میکردی و با آوردن مثال و صحبت از کارگردان و هنر پیشه و نور و غیره، به من یاد دادی که ارایه کار هنری و آموزش هنر باعث سعود روح انسان میشه. اینجوری شد که به موسیقی و تمرین پیانو علاقه بسیار زیاد پیدا کردم و ساعت ها برای رسیدن به یک صدای زیبا و حفظ و نوازندگی یک قطعه، پشت پیانو می‌نشینم و تمرین میکنم.چقدر خیلی حیف شد که بچه های کوچک و نازنینم دیاکوی ۵ ساله و امتیس ۳ ساله، از دیدن و بودن با تو محروم شدند. ولی چقدر خوشحالم که امریک در سفر به ایران سال ۲۰۱۹ توانست در مدت حضورمان در تهران با تو و ویژگی های تو کمی آشنا بشه. چقدر دوست داشتیم که همه خانوادگی به دیدن تو در ایران بیاییم و تو ما را به گردش ببری، برایمان شیر کاکائو بخری و ما را سوار موتورت بکنی.
مهرشید
September 11, 2026
بابا جون
بهار امسال اولین بهاری بود که، چون حالت خوب نبود و در بیمارستان بودی، بهت «عیدت مبارک» نتونستم بگم. تو سرمای سخت کانادا، هر وقت یک کم آفتاب میشد که آخرین برفها را آب بکنه، هر وقت پرنده ها می‌خواندند، یاد این موضوع می افتادم که بالاخره هم رفتی و هیچ وقت نتونستیم سال نو را امسال به‌هم تبریک بگیم 😪
وقتی کوچک بودیم، تو روزهای تعطیل سال نو، به ما میگفتی که هر وقت دفترچه نوروزی را که مدرسه برای تکلیف بهمون داده بود را تمام کردیم می‌تونیم بریم بازی ! ما هم تند تند تکلیفمون را همون روزهای اول انجام می‌دادیم !
یک زمانی قبل از رفتن مدرسه هر روز صبح ساندویچ برایمون درست میکردی و محکم میبستی و میگذاشتی تو کیسه. یک وقتهای ساندویچ سورپرایز بود و مزه‌اش را فقط وقتی تو مدرسه میخوردیم، می فهمیدیم!
یادته وقتی از کلاس ما را برمیگردوندی به خونه معمولا از کنار پارک ملت که رد میشدم؟ ماشین را نگه میداشتی و ما را تشویق میکردی که هر کدوم از یک طرف پارک با سرعت بدویم و از پله‌های اطراف یک فواره خیلی بلند بالا بریم و بعد همه راه را برگردیم و سوار ماشین بشیم! توی این مدت توی ماشین منتظرمون می‌شدی و ما که وارد ماشین می‌شدیم با نفس نفس برمیگشتیم خونه. این یکی از کارهایی بود که باعث شد علاقه زیادی به ورزش پیدا کنم و تا امروز هم این علاقه رو در خودم نگه دارم و به آرمان و داتیس هم منتقل کنم. خرید سورپرایزی پیانو در سن ۱۰ سالگی و کشف اون توی سالن خونه یکی از مهمترین خاطراتی هست که از شروع جدی تمرینات پیانو در خونه به یادم مونده.‌ ساعت‌ها می‌نشستی تو سالن روی یک مبل کنار پیانو و به تمرینات ما گوش می‌دادی. هیچ وقت هم نمی‌گفتی که سرت درد گرفت!
هورشید
September 10, 2026
پیش از ترک ایران در اواخر سال ۱۹۷۸، در تدارک گرفتن گواهینامه رانندگی بودم. پیش از آنکه واقعاً گواهینامه‌ام را بگیرم، حمید در تهران اجازه می‌داد پشت فرمان بنشینم و تمرین کنم. خاطرات بسیاری از آن دوران دارم و بابت کمک‌هایش در مسیر یادگیری و کسب استقلال، بسیار مدیون او هستم.
Farid
September 10, 2026
وقتی تازه ده سالم بود، حمید شب‌ها، پیش از خواب، داستان‌های شگفت‌انگیز ادگار آلن پو را برایم می‌خواند! داستان‌هایی که مو به تن آدم سیخ می‌کرد! مادر و آقا سرش داد می‌زدند، چون من کابوس می‌دیدم!!!
Farid
August 31, 2026
خاطره دوران بچگی از حمید ؟ اینکه منو می برد باغ ملی یا سینما یا وقتی از تهران میومد مشهد برامون برنجک میاورد. کتاب و اسباب بازی میاورد. یا تمام وقت یک وسیله ای چیزی میداد به من و فرید که بازش کنیم و کشف کنیم و مثلا وقتی ساعت خواب خراب شده بود و کار نمی کرد میداد دست ما که دل و روده اش را بریزیم بیرون و ببینیم از چی درست شده و چطوری کار میکنه؟ این فنرها و عقربه ها و پیچ و مهره ها ...
یا برامون توی زیرزمین گهواره را با طناب وصل کرده بود به سقف و ما باهاش تاب بازی میکردیم. یا
اگر مامان برام پارچه آبی آسمانی میگرفت برای لباس دوختن برای این بود که حمید انتخاب کرده بود و دوست داشت که من لباس آبی آسمانی بپوشم. یا مثلا موهام بلند باشه. وقتی میرفتیم کنار دریا برای من و فرید قایق میشد و روی سینه حمید من اولین حرکت های شنا را یاد گرفتم و عشق و علاقه به آب و شنا پیدا کردم تا حالا. وقتی بزرگتر شده بودیم هم حمید فرید و منو ثبت نام استخر کرده بود.
یک خاطره ای که خیلی برایم زنده است اینکه من عادت بدی دارم و اون اینکه با صدای بلند حرف میزنم و حمید به من جواب نمیداد تا من صدایم را بیاورم پایین ولی فکر نکنید که من تونستم این عیب را برطرف کنم !!! و هنوز که هنوزه متاسفانه بلند حرف میزنم و از همه می خوام که به من یادآوری کنند و اصلا اذیت نمی شم.
حمید یعنی برادر بزرگ که همیشه کمک و یار من بوده. همیشه تونستیم با هم صحبت بکنیم و خیلی به یکدیگر افتخار میکردیم. واقعا دوطرفه خوشحال بودیم که همدیگر را داریم.
ناهید افراخته
August 29, 2026
نوشتن خاطره ای از بابا هم بسیار آسان هم بسیار سخت است. آسان چون خاطرات خیلی خیلی زیادی دارم، و سخت چون نمیدانم کدام را انتخاب کنم که مناسب باشد. یادمه که از وقتی بچه بودم او همیشه من رو موقع انجام پروژه های کاری خانگی (مثل تعمیرات، نجاری، برقکاری، لوله کشی، ساخت مبلمان خانگی، و…) با خود و کنار خود داشت، تا من ببینم و یاد بگیرم. او مراحل مختلف کار رو با صبوری و با اصول به من نشان میداد، و همین موجب شد که من نه تنها مهارت های مختلفی رو از بچگی و جوانی یاد بگیرم، بلکه حس کنجکاوی و یادگیری مادام العمر رو در من نهادینه کرد.
من یکی از دلایل بزرگ موفقیت خودم در مهاجرت رو یادگیری زبان انگلیسی از کودکی میدونم. و این یادگیری رو اول از همه مدیون پدر بزرگم (آقا جون، پدر حمید) میدونم که حتی قبل از سن مدرسه با من در خانه زبان انگلیسی کار میکردند. و بعد از اون هم تعهد و فداکاری پدرم برای اینکه سال‌ها، هفته‌ای سه بار مرا به کلاس‌های انگلیسی ببرد و برگرداند. در سرما و در گرما، با ماشین و با موتور، در حین مسئولیت های کار و خانه. همینطور بردن و آوردن من و خواهرهایم به کلاس پیانو هفته ای یکبار.
خاطرات خیلی شیرین و جالبی از "اولین" هایی دارم که بابا برای من میخرید و همیشه هم سورپرایز بود: مثلا اولین کامپیوتر من که یک آمیگا بود و یک روز وقتی من حدود 14-13 سالم بود یهو به من هدیه داد!
پدر همیشه برنامه ای بزرگتر و بلند مدت تر از هر آنچه که بقیه می اندیشیدند در سر داشت، و فقط با گذر زمان و دیدن اعمال او این برنامه های بلند مدت کم کم آشکار میشد. از برنامه هایش برای یک مهمانی کوچک گرفته، تا یک مسافرت، تا مهیا کردن شرایط برای مهاجرت من و هورشید و مهرشید به خارج از کشور.
آخرین و شیرین ترین خاطره ام از بابا جون وقتی بود که سال 2024 برای دیدنش به ایران رفتم. او میدانست که من چقدر نان خامه ای دوست دارم، مخصوصا از یک قنادی بسیار قدیمی و معروف در مرکز شهر که از بچگی همیشه من را به اون جا میبرد، و تخصص نان خامه ای دارند (قنادی سینا در ضلع جنوبی میدان انقلاب تهران). یک روز تصمیم گرفتیم که با هم و با اتوبوس و مترو برویم آنجا، با اینکه با توجه به پیشرفت بیماری بابا این کار برایش بسیار سخت و طاقت فرسا بود. رفتیم و نفری یک نان خامه ای (که نان مخصوص این قنادی اندازه بسیار بزرگی هم دارد) گرفتیم. همیشه در همان جا در یک میز کوچکی که دارند ایستاده میخوردیم. ولی آن روز فروشنده گفت که ماه رمضان هست و نمی شود! که مجبور شدیم در کوچه های اطراف جای خلوتی پیدا کرده و باهم بخوریم. انگار هر دور بچه شده بودیم و به 30 سال قبل برگشته بودیم.
Vahid

Family tree

سعید افراخته
طاهره تجلی
شهین علی یزدی
فرید افراخته
مجید افراخته
وحید افراخته
هورشید افراخته
Children
آرمان برو-افراخته
داتیس برو-افراخته
مهرشید افراخته
Children
دیاکو ویژیه-فراخته
آمتیس ویژیه-افراخته
ناهید افراخته
وحید افراخته
‹
›
فرید افراخته
مجید افراخته
ناهید افراخته
وحید افراخته
‹
›
شهین علی یزدی
‹
›
وحید افراخته
هورشید افراخته
آرمان برو-افراخته
داتیس برو-افراخته
مهرشید افراخته
دیاکو ویژیه-فراخته
آمتیس ویژیه-افراخته
Hamid Afrakhteh

Subscription

Subscribe to receive updates for this Memorial page - when new messages or photos are shared, or on meaningful anniversaries.
Share

Secure payment

First Lastname donation
Order total: $ 0
Your host will receive your funds within 24 hours.