

ای بانهالِ بارور دانایی
ای سایهسار مهر و شکیبایی
رفتند و یادگار بماند از تو
نام نیک و صفایِ دانایی
Obituary
Hamid Afrakhteh, born on June 8, 1945, in Tehran, Iran, passed away peacefully on May 23, 2026, at the age of 81. He is remembered with deep love, fondness, and respect by his wife, their three children, his four grandchildren, his brothers and sister, and the many loved ones whose lives were were touched by his kindness, wisdom, humour, and generous spirit.
Born to his loving and devoted mother and father, Hamid lived a life marked by curiosity, creativity, and purpose. From an early age, he carried a love of learning and carried a natural ability to understand the world around him. His artistic and inventive nature was reflected in the many things he made throughout his life. Hamid could craft delicate decorative pieces with patience and precision, design and build functional furniture for the home, and oversee the construction of entire buildings with confidence and vision. Whether he was working with his hands, solving a problem, or imagining how something could be built, he brought together practicality and artistry in a way that was uniquely his own. He was resourceful, business-minded, and money-savvy, and yet he never lost his sense of wonder, creativity, or sense of discovery.
Those who knew Hamid will remember his generous heart, helpful nature, thirst for knowledge, and good humour. He had a way of making people feel welcome and at ease, often bringing lightness, playfulness, and cleverness into everyday moments. Wheater it was talking with strangers, family, or friends, his warmth, likeable character, creative spark, and quiet strength left a lasting impression on all who had the privilege of knowing him.
No life well lived is without difficulty. Hamid lived through periods of political hardship and uncertainty, enduring losses and injustices in his early years. These experiences became deeply woven into his soul, shaping the strength and resilience with which he moved through life. He rose above hardship with quiet perseverance and, guided by his love for his family, worked steadily to protect them from harm and create stability so their lives could be rooted in safety, opportunity, and hope.
Above all, Hamid’s greatest legacy lives in the love he shared with his family and the memories and qualities he leaves behind. These meaningful acts reflected his deepest wish to see his children and grandchildren grow with love, strength, wisdom, and opportunity. Hamid was a husband, father, grandfather, brother, friend, maker, thinker, and guide. His spirit will continue to live through his family, and he will be deeply missed. In loving memory of Hamid.
حمید افراخته، متولد ۱۸ خرداد ۱۳۲۴ در تهران، در تاریخ 3 خرداد ۱۴۰۵ در سن ۸۱ سالگی در آرامش و در تنهایی چشم از جهان بست. یاد و خاطره او با عشقی عمیق، مهر و احترامی بیپایان در یاد همسر، سه فرزند، چهار نواده، دو برادر، خواهر و جمع کثیری از عزیزانش که زندگیشان روشنیبخش از مهربانی، حکمت، خندهرویی و روح سخاوتمند او بود، جاویدان خواهد ماند.
حمید که در آغوش پدر و مادری مهربان و فداکار پرورش یافته بود، زندگی سرشار از کنجکاوی، خلاقیت و هدفمندی را سپری کرد. او از همان دوران جوانی، اشتیاقی وافر به یادگیری داشت و از دانشی طبیعی برای درک جهان پیرامونش برخوردار بود. روحیه هنری و مبتکرانه او در تمام ساختههای دستش در طول زندگی هویدا بود؛ او میتوانست با صبر و دقتی ظریف، آثار تزئینی زیبایی بیافریند، اثاثیه و مبلمان کاربردی برای خانه طراحی کرده و بسازد، و با درایت و چشماندازی روشن، ساخت بناهایی کامل را مدیریت کند. چه آنگاه که با دستهایش میساخت، چه زمانی که گره از مشکلی میگشود یا طرحی نو در میانداخت، کارآمدی و هنر و خلاقیت را به شیوهای منحصربهفرد در هم میآمیخت. او فردی مدبر، هوشمند در امور اقتصادی و با درک والای مالی بود، اما با این همه، هرگز حس شگفتی، آفرینندگی و روحیه کاوشگری خود را از دست نداد.
کسانی که حمید را میشناختند، او را با قلبی بخشنده، دستی گرم برای یاری، عطشی بینهایت برای دانش و طبعی خوش به یاد خواهند آورد. او هنری خاص در صمیمی ساختن فضا و ایجاد احساس آرامش در دیگران داشت و اغلب با ذکاوت و شوخطبعیاش، به لحظات روزمره روشنی میبخشید. چه در گفتگو با غریبهها و چه در میان خانواده و دوستان، گرمی وجود، شخصیت دلنشین، جرقه خلاقیت و وقارِ آرامِ او، اثری ماندگار بر دل هر آنکه افتخار آشناییاش را داشت، بر جای میگذاشت.
هیچ زندگیِ پرباری خالی از سختی نیست. حمید روزگار سختِ ناملایمات سیاسی و ناآرامیها را زیست و در سالهای جوانی، رنجِ از دست دادنها و بیعدالتیها را به جان خرید. این تجربهها با روح او عجین شد و از او انسانی مقاوم و استوار ساخت. او با پایداری صبورانه از فراز و نشیبها گذشت و با هدایتِ عشق بیکرانش به خانواده، خستگیناپذیر کوشید تا آنان را از هر آسیبی حفظ کند و امنیتی بسازد تا زندگیشان در بستری از آرامش، امید و پیشرفت ریشه بدواند.
بیش از هر چیز، بزرگترین میراث حمید در عشقی که به خانوادهاش داشت و تفکرات و شخصیت استثنایی که از خود به یادگار گذاشت، جاری است. اقدامات مهرآمیز او، تجلیِ عمیقترین خواستهٔ او بود: اینکه ببیند فرزندان و نوادگانش در سایهٔ عشق، استواری، درایت و فرصتهای بی پایان زندگی رشد میکنند. حمید یک همسر، پدر، پدربزرگ، برادر، دوست، آفریننده، اندیشمند و راهنمای مهربان بود. روح او در یاد و جانِ خانوادهاش به حیات خود ادامه خواهد داد و جای خالیاش همواره با حسرتی عمیق یاد خواهد شد.
یاد و خاطرهٔ حمید تا ابد گرامی و زنده باد.
Timeline






















Photos
Memory wall
تنها دو هفته افتخار آشنایی با پدر شما را داشتم. فقط دو هفته — و با این حال، همین مدت کوتاه کافی بود تا اثری ماندگار در من بر جای بگذارد.
از همان لحظهی نخست، در فرودگاه، در سال ۲۰۱۹، او ما را با گرمایی خلعسلاحکننده پذیرفت — گرمای انسانهای راستین. او وعدهای غذایی آماده کرده بود و اصرار داشت که خودش آن را برایمان سرو کند، چون میزبانی بود مهربان و سربلند. در اتاق نشیمن، مجسمههایش را یک به یک به من نشان داد و توضیح داد — با کلمات کسی که عاشق آفریدههایش است — مردی فرهیخته، که هوشمندیاش به همان اندازه که ژرف بود، آرام و بیتکلف بود. موتورسیکلتش آن روز خراب بود؛ این موضوع واقعاً ناراحتش کرده بود — نه برای خودش، بلکه چون میخواست بیشتر به ما نشان بدهد، بیشتر ببخشد.
خاطرهای دیگر نیز در ذهنم مانده، ساده و در عین حال درخشان: بحث ما دربارهی بهترین روش شستن پارکینگ. من میخواستم آب را به سمت بیرون هدایت کنم؛ او، با آن آرامش عملگرایانهای که سرشتش بود، ترجیح میداد آب را به سمت عمق براند تا چرک و کثیفی را از تمام گوشهها بیرون بکشد. درسی در روش. درسی در صبر.
و سپس جشنی که او در باغ برای عروسی ما برپا کرد — خانواده و دوستان گرد هم آمدند، همه چیز با دقت و محبت آماده شده بود، در فضایی که او اصرار داشت شایسته و صمیمی باشد. شاید این تصویری باشد که بیش از همه در ذهنم میماند: مردی که میدانست چگونه بپذیرد، چگونه ببخشد، و چگونه به هر کسی احساس کند که ارزش دارد.
او میراثی زیبا و غنی از خود به جای گذاشت — سه فرزند برومند و چهار نوه — زیباترین اثری که یک انسان میتواند در این جهان بر جای بگذارد.
---
*روحش شاد باد، و یادش چراغی باشد برای همهی کسانی که دوستشان داشت.*
امریک
----
Dear Vahid, Hourshid, Mehrshid, Sedigheh,
I had the privilege of knowing your father for only two weeks. Two weeks — and yet, they were enough to leave an indelible mark on me.
From the very first moment, at the airport in 2019, he welcomed us with a disarming warmth — the warmth of truly genuine people. He had prepared a meal, which he insisted on serving us himself, as an attentive and proud host. In the living room, he showed me his sculptures one by one, with the words of someone who loves what he creates — a learned man, whose intelligence was as quiet as it was profound. His motorcycle was broken down that day; he was genuinely saddened — not for himself, but because he wanted to show us even more.
I also hold this memory, humble and luminous all at once: our debate over the best way to wash the indoor parking lot. I wanted to push the water outward; he, with that quiet pragmatism that defined him, preferred to guide it toward the back so it would draw the dirt out from every corner. A lesson in method. A lesson in patience.
And then there was the celebration he organized in the garden for our wedding — family and friends gathered, everything prepared with care, in a space he had made sure would feel worthy and intimate. That is perhaps the image I will carry the longest: a man who knew how to welcome, to give, and to make everyone feel that they mattered.
He leaves behind a beautiful and rich legacy — three wonderful children and four grandchildren — the finest work a man can leave in this world.
---
May he rest in peace, and may his memory be a light to all he loved.
Emeric

خاطرات بیش از نیم قرن از خانه چهار راه پهلوی تا خانه سعد آباد ، سفرهای شمال ، مراسم گوناگون ، و مهمانی های نوبتی و غیره بیانگر قدرت، خلاقیت و رفتار گرم و صمیمانه ایشان است.
و اما خاطره از آخرین دیدار، شبی زیبا و بیاد ماندنی مهمانی که بمناسبت تولد وحید عزیز و سروش جان برگذار شد. آقای افراخته با باز شدن هر کادو میگفتند «کرواته» و کروات نبود و این کلمه را برای هر کادو تکرار می کردند. فقط با تکرار یک کلمه «کرواته» باعث گرمی و نشاط و خنده همگی شده بو دند.
روحشون شد و یادشون مانا.
زهره وجدانی

نوجوانی بیش نبودم که خانه ما در نیاوران بخاطر سیگار کشیدن فردی طعمه آتش شد. آن فرد از سوی شرکتی ماموریت داشت در اتاق پذیرایی پارکت نصب کند و اما گازهای متسع شده از چسب پارکت، که تاب تحمل شعله کبریت سیگارش را نداشتند، اصلا از این کار او خوششان نیامد و زندگی ما را به سیاهی کشاندند. آن مرد به هنگام آن اتفاق فرار کرد و خلاصه ما ماندیم و یک خانه ای که هنگام ورود به آن از فرط سیاهی و دودزدگی چشم چشم را نمیدید، هرچند که وسایل نسوخته بودند ...
حتی روی هر میخ دیوار نیم سانت دوده پایش را انداخته بود روی پایش و جا خوش کرده بود.
در آن روز تصور خلاصی از این دوده ها برای ما خیالی دست نیافتنی بنظر میرسید. دوده مثل هوا همه جا را به خود آغشته بود.
تا آنکه فرشته ای از آسمان ظاهر شد و وفاداری و همت خوبش را بی هیچ منتی دو دستی در طبق اخلاص گذاشت و روزهای متمادی با کوششی خستگی ناپذیر به جنگ این سیاهی رفت و من با آن سن کم دلم قرص شد که فرش زیر پای روح من سر جایش است و پشت ما خالی نیست. آن دوست وفادار کسی نبود بجز آقای حمید افراخته که بی وقفه و با روی خوش نشان داد که در عالم دوستی و فامیلی چگونه میتوان نمره صد آورد.
من هیچگاه فرصت آنرا نداشتم که شخصا از او تشکر کنم، تا به امروز. سپاس حمید خان، یادتان گرامی.

I will always remember the countless ways he loved and connected so genuinely with Vahid. Their bond was, and always will be, unique and special. I will always remember how deeply he cared for his dear mother, including the heartbreak he shared the night when she passed. I will always remember Hamid’s generosity and how it touched our lives, from the beautiful rug he personally selected and put in the mail from Iran to honour our new home, to the hours he spent walking through markets with Vahid to find the perfect decorative plate for our home. It was far less about the gifts themselves and far more about the thought, effort and care he put into each. I will always remember giving him his first butter tart, a classic Canadian treat. I will always remember hearing his familiar voice fill our home during his weekly Sunday morning calls. Despite the language barrier, dear Hamid always made time to talk and ask about our lives. Through Vahid’s stories and updates, I came to know Hamid even more, with Vahid’s love for his dear father woven into every one.
No matter how long a life is lived, those we love always leave us too soon. Hamid’s passing came far too soon, and I know Vahid and I are not alone in wishing we had more time with him. I will never forget Hamid, and I feel fortunate to see his best qualities live on in Vahid.

بهار امسال اولین بهاری بود که، چون حالت خوب نبود و در بیمارستان بودی، بهت «عیدت مبارک» نتونستم بگم. تو سرمای سخت کانادا، هر وقت یک کم آفتاب میشد که آخرین برفها را آب بکنه، هر وقت پرنده ها میخواندند، یاد این موضوع می افتادم که بالاخره هم رفتی و هیچ وقت نتونستیم سال نو را امسال بههم تبریک بگیم 😪
وقتی کوچک بودیم، تو روزهای تعطیل سال نو، به ما میگفتی که هر وقت دفترچه نوروزی را که مدرسه برای تکلیف بهمون داده بود را تمام کردیم میتونیم بریم بازی ! ما هم تند تند تکلیفمون را همون روزهای اول انجام میدادیم !
یک زمانی قبل از رفتن مدرسه هر روز صبح ساندویچ برایمون درست میکردی و محکم میبستی و میگذاشتی تو کیسه. یک وقتهای ساندویچ سورپرایز بود و مزهاش را فقط وقتی تو مدرسه میخوردیم، می فهمیدیم!
یادته وقتی از کلاس ما را برمیگردوندی به خونه معمولا از کنار پارک ملت که رد میشدم؟ ماشین را نگه میداشتی و ما را تشویق میکردی که هر کدوم از یک طرف پارک با سرعت بدویم و از پلههای اطراف یک فواره خیلی بلند بالا بریم و بعد همه راه را برگردیم و سوار ماشین بشیم! توی این مدت توی ماشین منتظرمون میشدی و ما که وارد ماشین میشدیم با نفس نفس برمیگشتیم خونه. این یکی از کارهایی بود که باعث شد علاقه زیادی به ورزش پیدا کنم و تا امروز هم این علاقه رو در خودم نگه دارم و به آرمان و داتیس هم منتقل کنم. خرید سورپرایزی پیانو در سن ۱۰ سالگی و کشف اون توی سالن خونه یکی از مهمترین خاطراتی هست که از شروع جدی تمرینات پیانو در خونه به یادم مونده. ساعتها مینشستی تو سالن روی یک مبل کنار پیانو و به تمرینات ما گوش میدادی. هیچ وقت هم نمیگفتی که سرت درد گرفت!
یا برامون توی زیرزمین گهواره را با طناب وصل کرده بود به سقف و ما باهاش تاب بازی میکردیم. یا
اگر مامان برام پارچه آبی آسمانی میگرفت برای لباس دوختن برای این بود که حمید انتخاب کرده بود و دوست داشت که من لباس آبی آسمانی بپوشم. یا مثلا موهام بلند باشه. وقتی میرفتیم کنار دریا برای من و فرید قایق میشد و روی سینه حمید من اولین حرکت های شنا را یاد گرفتم و عشق و علاقه به آب و شنا پیدا کردم تا حالا. وقتی بزرگتر شده بودیم هم حمید فرید و منو ثبت نام استخر کرده بود.
یک خاطره ای که خیلی برایم زنده است اینکه من عادت بدی دارم و اون اینکه با صدای بلند حرف میزنم و حمید به من جواب نمیداد تا من صدایم را بیاورم پایین ولی فکر نکنید که من تونستم این عیب را برطرف کنم !!! و هنوز که هنوزه متاسفانه بلند حرف میزنم و از همه می خوام که به من یادآوری کنند و اصلا اذیت نمی شم.
حمید یعنی برادر بزرگ که همیشه کمک و یار من بوده. همیشه تونستیم با هم صحبت بکنیم و خیلی به یکدیگر افتخار میکردیم. واقعا دوطرفه خوشحال بودیم که همدیگر را داریم.


من یکی از دلایل بزرگ موفقیت خودم در مهاجرت رو یادگیری زبان انگلیسی از کودکی میدونم. و این یادگیری رو اول از همه مدیون پدر بزرگم (آقا جون، پدر حمید) میدونم که حتی قبل از سن مدرسه با من در خانه زبان انگلیسی کار میکردند. و بعد از اون هم تعهد و فداکاری پدرم برای اینکه سالها، هفتهای سه بار مرا به کلاسهای انگلیسی ببرد و برگرداند. در سرما و در گرما، با ماشین و با موتور، در حین مسئولیت های کار و خانه. همینطور بردن و آوردن من و خواهرهایم به کلاس پیانو هفته ای یکبار.
خاطرات خیلی شیرین و جالبی از "اولین" هایی دارم که بابا برای من میخرید و همیشه هم سورپرایز بود: مثلا اولین کامپیوتر من که یک آمیگا بود و یک روز وقتی من حدود 14-13 سالم بود یهو به من هدیه داد!
پدر همیشه برنامه ای بزرگتر و بلند مدت تر از هر آنچه که بقیه می اندیشیدند در سر داشت، و فقط با گذر زمان و دیدن اعمال او این برنامه های بلند مدت کم کم آشکار میشد. از برنامه هایش برای یک مهمانی کوچک گرفته، تا یک مسافرت، تا مهیا کردن شرایط برای مهاجرت من و هورشید و مهرشید به خارج از کشور.
آخرین و شیرین ترین خاطره ام از بابا جون وقتی بود که سال 2024 برای دیدنش به ایران رفتم. او میدانست که من چقدر نان خامه ای دوست دارم، مخصوصا از یک قنادی بسیار قدیمی و معروف در مرکز شهر که از بچگی همیشه من را به اون جا میبرد، و تخصص نان خامه ای دارند (قنادی سینا در ضلع جنوبی میدان انقلاب تهران). یک روز تصمیم گرفتیم که با هم و با اتوبوس و مترو برویم آنجا، با اینکه با توجه به پیشرفت بیماری بابا این کار برایش بسیار سخت و طاقت فرسا بود. رفتیم و نفری یک نان خامه ای (که نان مخصوص این قنادی اندازه بسیار بزرگی هم دارد) گرفتیم. همیشه در همان جا در یک میز کوچکی که دارند ایستاده میخوردیم. ولی آن روز فروشنده گفت که ماه رمضان هست و نمی شود! که مجبور شدیم در کوچه های اطراف جای خلوتی پیدا کرده و باهم بخوریم. انگار هر دور بچه شده بودیم و به 30 سال قبل برگشته بودیم.

Family tree










